روز نوشت های محسن مرادی
قلم جنوب
قسمت
به تكلم هاي تزوير
ميانِ پنجره هاي حسرت
كه تنهايي خويش را
در خوش بيني خورشيد
روشنا مي سازند ...
حالا كه
مژه هايم
در خون تو
مي خشكد
بيا
تنهايي را ق
س
م
ت
كنيم.
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی
| 1:54 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و سوم دی 1387
•
چشم نافذ
در صبحي بي طلوع
باران خواهم شد
هم چون ساعتي كه عقربه هايش
چون بازي هاي پلي آف
به جنگ هم مي روند
تا اندوه تازگي يك راز
ميان سايه هاش
به پاييزي مبدل شود و
لحظه هاي وامانده را
به كدام فضاي خالي دلم
منعكس كنم
تا تاب بياورند
به زباني لال و غريب
بگو!
در زلالي كدامين چشم نافذ عشقت
پرنده بهار شوم
تا انتهاي غربت
دل را نسيمي دوباره زند
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی
| 10:13 بعد از ظهر | پنجشنبه نوزدهم دی 1387
•
چهره آسمان
گيسو افشانند
وقتي تو مي آيي
سوي دريا
بر خط سرخي بر چهره آسمان
كه چهره ي خورشيد را مي پوشاند و
من پنجره ي حسرتم را
به روي تو مي گشايم
حالا كه مي خواهم داركوب كوچكي شوم
ميان چشم هاي باراني تو
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی
| 3:57 بعد از ظهر | یکشنبه پانزدهم دی 1387
•


