سلام بی موقع
فاجعه ای که ارشاد مرتکب می شود
سر علاقه خاک بر سر دوست داشتن کارهای فرهنگی.
نشریه را به کلی تغییر دادم صفحات جدیدی رو اضافه کردم اما چه حاصل کار برای چه کسانی .کسانی که هر را از بر تشخیص نمی دهند .لیسانس بگیری ۷سال روز و شب ات را به خاطر مطبوعات تلف کنی ان وقت یه ادم بی سواد که سیکل هم ندارد و بدونهیچ سابقه ی -حتی یک روز - مطبوعاتی بخواهد در مورد تیتر و عکس یک سخن بگوید . مقصر اصلی ارشاد است که بی تفکر مجوز نشریه میدهد. واقعا فاجعه است شما نظر بدین
مدد مطبوعاتی
بررسی نقش اجتماع در خلق ادبیات خلاق
اگر نيمنگاهی به محصولات ادبي،به خصوص در دو دههی اخير بيندازيم، به راحتی میتوانيم از نبود بسياری عناصر که گاه بسياری هم حياتیاند اطلاع يافته و نه تنها کم بود آنها را احساس کرده، بلکه تعجب خواهيم کرد، چه طور محصولی به عنوان محصول ادبي، مطرح میشود، بدون اين که بسياری از عناصر تشکيل دهندهی آن رعايت شود. حتا قادر خواهيم بود عواملی که باعث چوناین روندی در عرصهی ادبی شده را مشخص کرده و به اين وسيله -لااقل - به طرح مسأله پرداخته و دورنمايی از تبعات آن را - که هنوز ادامه دارد - به دست بياوريم.
عوامل و عناصر بسياري، دست به دست هم میدهند تا شرايط برای تکوين اثری ادبی يا هنری مهيا شود. هم آن طور که برای بروز خلاقيت فردی نويسنده يا هنرمند نيز وجود شرايطی که بستهگی به موقعيت، نوع بينش و تفکر جامعه دارد، لازم و ضروری است تا آن چه با عنوان «من» وجودی او ناميده میشود، تجلی يابد.
هيچ محصول ادبی و هنری نبايد بدون در نظر گرفتن شرايط اقتصادی و اجتماعي، بررسی شود. هم آن طور که نويسنده و هنرمند نيز بدون در نظر گرفتن شرايطی که در آن متولد و پرورده شده، غير قابل ارزيابیاند. به هم اين دليل است که میگوييم، هر دوره ای ادبيات و هنر خودش را می پروراند.
در اين جا منظور از دوره، محدودهای است از تجمع مناسبات اقتصادی يک جامعه در ارتباط با خود و جهان، يعنی فرايندی که بين نيروهای مولد و ميزان رشد اقتصادی و به تبع آن اجتماعي، سياسی و فرهنگی وجود دارد. نويسنده و هنرمند نيز در گير ودار چنين مناسباتی رشد کرده و به فراخور آن به خلق اثر میپردازند.
بايد توجه داشت، در طول تاريخ ادبيات، هيچ اثری را- اثری ادبی- نمیتوانيم بيابيم که چنين پروسهای را طی نکردهباشد؛
چرا که ادبيات، محصول آنی و بلامنازع خالقاش نيست و می د باشد. آن چنان که بگوييم اين تنها نويسنده است که به تکوين اثر - به آن چه می گوييم خلق کردن- پرداخته است، بلکه هر اثری پيشينهای تاريخی و دنيايی به وسعت جهان دارد. به عبارتی ديگر، همهی آن چه در گذشته و حال به وقوع پيوسته، به دوش نويسنده سنگينی کرده و باعث میشود تا تراوشات فکری تک تک تجربهها به قلم او در آيد. از اين رو، هر گونه تحليل اثری بدون در نظر گرفتن چوناين بار پر مشقتی که بر دوش جامعهی ادبی سنگينی میکند، ناقص، غير علمی و در نتيجه مردود خواهد بود.
نويسندهگانی که بدون درک از شرايط اقتصادی و تحليل آن، تنها به مسايل سطحی جامعه توجه نشان میدهند، آنها که با توسل به فرمی پيچيده و معما گونهی ناشی از درک و بينشی ناقص از تئوریهای آن طرف مرزها، مینويسند، اثرشان نيز به شدت سطحی و پيش پا افتاده خواهد بود و زود هم از خاطرهها فراموش خواهند شد.
آيا وقت آن نرسيده که ادبيات داستاني، نفسی تازه کند و از حصار تئوریهای عجيب و غريب و گاه فسيل شده، بيرون آمده و راهی در خور منزل خود پيش گيرد؟بايد توجه داشت تا زمانی که ادبيات داستانی نتواند هم قدم و حتا هم نفس مردم به پيش رود و دغدغههايش نه هياهوهای صرف برای به اصطلاح عرض اندام جلو يک عده به اصطلاح فيلسوف و همه چيز دان داخلی و خارجي، بلکه اجتماعاش، اجتماعی که پرورش دهندهی او بوده باشد، هيچگاه نمیتواند رشد کرده و حتا نفس بکشد.
آن چه اثر ادبی را از چون آن اهمیتی برخوردار می کند که بتواند خود را به عنوان اثری ماندگار معرفی کند و درعین حال نه تنها تاریخ مصرف نداشته باشد بلکه در روح جامعهاش و فراتر از آن جهان رسوخ کند ارتباطی است که خالق اثر میان درون و بیرون جهان خود به وجود میآورد.به عبارتی دیگر خالق یک اثر ادبی بنا به شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی جامعه و جهان، درک و معناهای مختلفی را در ذهناش به ثبت میرساند که با عینیت بخشیدن به این معانی، هم به اعتلای فکر و وجدان بشر، هم در سطح جامعهی خود و هم به طور عام در جهان میپردازد.
به همین جهت است که بسیاری از آثار هنری در حافظهی تاریخی و ادبی مردم میماند و در دیگر سو بسیاری هم به سبب درک نکردن موضوع و بی اهمیت جلوه دادن مخاطب نه تنها چنین ارتباطی رابه وجود نمیآورند بلکه جایی در جامعهی ادبی هم ندارند. چرا که در طول تاریخ ادبیات، تنها آثاری فرا زمان و فرا مکان شده و میشوند که به هستی انسان با همهی موجوداتاش اندیشیدهاند و میاندیشند.
اثر ادبی با توجه به هماین مباحث، اینکه تا چه حد قادر است به پرسشهای انسان، از جمله ( انسان در هستی ) پاسخ دهد قابل نقد و بررسی است.درست به هماین علت است که از نویسندهی خلاق نام میبریم.کسی که همواره در پی کشف افقهای جدید در ادبیات است نه انتشار چند کتاب و شهرتی احتمالی در سطح جامعه .
نویسندهی خلاق همواره به پلهای بالاتراز سطح گذشتگان فکر میکند.از این رو هیچ مسألهای نمیتواند جز چوناین دورنمایی، او را راضی نگاه دارد.او قبل از اینکه به نویسندگی خود فکر کند به ادبیات داستانی و جای گاهاش در جامعه و جهان میاندیشد. دورنمای او نیز به همین مقیاس تعریف میشود.از این رو به راحتی میتوانیم در جامعه و جهان، دو نوع نویسنده را تشخیص دهیم با دو دنیای متفاوت که میتوانند در کنار هم فضای ادبی جامعه را بسازند. حذف هر کدام آسیبی است برای جامعهی ادبی، اما تقویت گروه اول نشان دهندهی سطح متوسط جامعه از نظر فکری و فرهنگی
است.
این تقویت اما،نه به خودی خود بلکه با توجه به شرایط اقتصادی به عنوان زیربنای جامعه و شرایط اجتماعی، نوع حکومت در ایجاد رفتار و کنشها و میزان دمکراسی در سطح جامعه به عنوان روبنا، قابل ارزیابی است و تحت تأثیر چوناین عواملی است که میتوان به تجزیه و تحلیل شخصیت و رفتار انسانها پرداخت و سپس تأثیرگذاری متقابل انسانها را بر شرایط دریافت.
هرگونه بررسی یک طرفه وبدون درنظرگرفتن این رابطه انحراف از مسیر اصلی است ونمیتواند علل واقعی پدیدهای را به طور کامل مشخص کند.
هنرمند و نویسندهی خلاق نیز تحت تاثیر چنین عواملی به وجود آمده و به خلق اثر میپردازند و با آثار بدیعاشان راهی نو پیش پای جامعهی ادبی میگذارند وگر نه نویسندگان بی بو و بی خاصیت فراوانند. نویسندگانی که هیچ رابطهای با جهان پیراموناشان ندارند. مکانیکیاند. مینویسند تا نوشته باشند و بعد با آسودگی خاطر به حیات خود ادامه دهند و خیلی هم دلشان میخواهد سر به تن نویسنده خلاق نباشد چرا که بر خلاف تصور عدهای بهترین منتقدان درهر جامعهای مردم هستند.
آنها خوب تشخیص می دهند که چه اثری را بخوانند و حتا چند بار بخوانند و یا کدام اثر را فقط تورق کنند.
آنها که با هزار دوز و کلک و بله و چشم گفتنها کتاب میسازند و به این ترتیب خود را راضی نشان میدهند ویا مجیزگوی حکومت میشوند شاید برای مدت محدودی کسانی را دلخوش کنند اما این دلخوشی بی شک چند صباحی به طول نخواهد انجامید و خیلی زود به بوتهی فراموشی سپرده خواهدشد.چه، اگر غیر از این باشد باید در ساحت ادبیات شک کرد!
قیصر شعر ایران
دکتر قیصر امین پور ، بی شک از افتخارات ادبیات ماست .
شاعری نام آشنا, با آثاری زیبا و در خور ستایش که توانایی هایش , بارها و در تمام حوزه های شعری به اثبات رسیده و تجربیات گرانقدرش چراغ راه شاعران فردا گشته است .
( قاف )
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
«شعرهای پیچیده ، اغلب به آبهایی گل آلود می مانند . به قول نیچه به عمد گل آلوده اند تا ژرف جلوه كنند . اما آبهای زلال ژرف همیشه ژرفابشان را كمتر از آنچه هست ، نشان می دهند و برای راه بردن به ژرفنای چنین آبهایی باید شناگری دانست و الا به دست و رو تازه كردنی در كنارشان بسنده باید كرد .»
شاید شعر قیصر امین پور نزدیك ترین مثال برای «آبهای زلال» است .
اصولا در برخورد با این چنین اشعاری باید خواننده دید خود را متوجه پشت این ظاهر ساده كند تا با « استغراق در این بحر مكاشفت » مرواریدهای در خور فراچنگ آرد . اتفاقا همین خصلت لایه لایه بودن شعر سبب می شود كه مخاطبین این دسته اشعار افزایش یابند چون هر كسی به واسطه نوع نگاه خود یا زاویه اش به چیزی دست می یابد و در واقع دست خالی بر نخواهد گشت .
شاید بهترین شیوه برای دست یابی به لایه های بیشتر این باشد كه از خود بپرسیم چرا این واژه ؟! چرا مثلا نه آن واژه به ظاهر مترادف ؟! چرا این تركیب ؟! و الی آخر . پاسخ به این پرسشها دریچه های ناپیدای شعر را بر ما می گشاید .
بحث عمده من در این گفتار بر خوانشی اینگونه از یكی از شعرهای كوتاه دفتر آینه های ناگهان از قیصر امین پور است.
(قاف)
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
ساده ترین خوانش این شعر به ما می گوید كه «عشق» با «ق» تمام می شود و «قیصر» با آن شروع ! و شاعر چون این نكته برایش جالب بوده آن را سروده است .
بیایید این شعر را با فرمولی كه در بالا گفتم ، بخوانیم :
آیا تنها «عشق» با «قاف»تمام می شود ؟! مثلا نمی شد گفت سماق ؟! آیا شاعر نمی توانست عوض همه اینها مثلا بگوید :
و (الف)
حرف آخر دنیاست
آنجا كه نام فامیل من
آغاز می شود !!
چرا قاف ؟ چرا عشق ؟ چرا نام كوچك ؟ چرا حرف آخر؟ چرا آغاز ؟ ….
خوانش من چنین است :
«قاف» كلمه ای اسطوره ایست . قاف و قله اش مفهوم همه آرزوهای محالواره را دارند و گمان من شاعر بر این مفهوم تاكید داشته است . اگرنه به راحتی می توانست بنویسد «ق» ! پس این تاكید نگارشی نگاهی به معنا دارد . به عبارتی شاعر در بخش اول شعر می گوید كه حرف آخرین عشق ، آرزویی محال و دور از دست است و در بند دوم خود را نیز از ان محالواره آغازیده می بیند و محال اندیش می شمرد . تاكید بر نام كوچك من به همین معناست . نام كوچك اختصاصی ترین نام ماست حال آنكه نام فامیل بر ایل و قبیله و خانواده ما دلالت دارد و در حقیقت نامی قومی ست . شاعر در حقیقت آغاز «خود» را در این آرزوی دور از دست می بیند .
حال بیایید از زاویه ای دیگر نگاه كنیم : اصلا قاف و مفهوم نمادینش را كنار بگذلریم ! می شود با نگاه به تركیب ( حرف آخر ) به دو خوانش دست یافت :
1- وقتی عشق «واپسین كلام» را می گوید ، شاعر تازه آغاز می شود . این نگاه نگاهی تلخ است . شاعر آغاز شدنش را مصادف با پایان عشق و خویش را غرقه در بی عشقی می بیند .
2- آنجا كه عشق «كاملترین حرف » خود را یا به عبارت دیگر « مهمترین » و «بزرگترین حرف» خود را ارائه می كند ، تازه شاعر آغاز می شود ! یعنی شاعر حرفی برتر از عشق دارد و این دید ، دیدی مباهات گرانه است .
می بینید كه اینجا اصولا بحث بر سر كلمه «قیصر» نیست .بحث بر هویت شاعرانه است .چنان كه بحث بر سر واژه عشق و حروفش نیست و اصولا «قاف» ، «ق» نیست و…!
به گمان من نگاهی جستجوگر و پویا ، حق شعر را بهتر ادا می كند و ارج شاعر را می افزاید و مهمتر از همه اینها شادی مكاشفه را بر ما نیز ارزانی می دارد ، مكاشفه ای كه شاعر را به سرایش واداشته است .
شعری از سيد علی صالحی
|
|
شينبه زانو در آمديم و |
قمار عاشقی
هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار، آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست
داشتيم. گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم، گل من را
بوييدي و بازي را شروع كردي. گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم: من هم مال توام،
بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم ،من خودم را به تو باختم تا تو را بردم ، و تو
خود را باختی تا من را بردي
منوچهر اتشی
|
پس از فوت مرحوم "آتشی"، حرف و حدیث بسیار مطرح شد. اکنون در چله ی آن فقید، این نوشته را نه لزوماً به یاد او (که بی شک در قلب این حقیر جاودانه خواهد ماند) بلکه در اصل به عنوان دفاع از دین مظلوم به قلم تحریر در آورده ام. | |
كسي كه مثل هيچ كس نيست
شعری از فروغ
كسي كه مثل هيچ كس نيست
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شون
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچ كس نيست مثل پدرنيست
مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست
مثل مادر نيست
و مثل آن كسي ست كه بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
و اسمش آن چنانكه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
ومي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشني خوبست
چه قدر روشني خوبست
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه يحيي
يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چه قدر باغ ملي رفتن خوبست
چه قدر مزه ي پپسي خوبست
چه قدر سينماي فردين خوبست
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اين همه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اين همه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نمي شود
كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت كفش هاشان هم خونيست
چرا كاري نمي كنند
چرا كاري نمي كنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را نمي شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
و روز به روز بزرگ ميشود
كسي از باران از صداي شر شر باران
از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
و نمره مريضخانه را قسمت ميكند
و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام...
تنها صداست كه ميماند
شعری از فروغ
تنها صداست كه ميماند
چرا توقف كنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند
افق عمودي است
افق عمودي است و حركت : فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد
و چاههاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند
و روز وسعتي است
كه در مخيله اي تنگ كرم روزنامه نمي گنجد
چرا توقف كنم ؟
راه از ميان مويرگهاي حيات مي گذرد
كيفيت محيط كشتي زهدان ماه
سلولهاي فاسد را خواهد كشت
و در فضاي شيميايي بعد از طلوع
تنها صداست
صدا كه جذب ذره هاي زمان خواهد شد
چرا توقف كنم ؟
چه ميتواند باشد مرداب
چه ميتواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد
افكار سردخانه
را جنازه هاي باد كرده رقم ميزنند
نامرد در سياهي
فقدان مرديش را پنهان كرده است
و سوسك ... آه
وقتي كه سوسك سخن ميگويد
چرا توقف كنم ؟
همكاري حروف سربي بيهوده است
همكاري حروف سربي
انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد
من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم ميكند
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم
نهايت تمامي نيروها پيوستن است پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
كه آسيابهاي بادي مي پوسند
چرا توقف كنم ؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زيرپستان ميگيرم
و شير ميدهم
صدا صدا تنها صدا
صداي خواهش شفاب آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترك عشق
صدا صدا صدا تنها صداست كه ميماند
در سرزمين قدكوتاهان
معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند
چرا توقف كنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟
رهگذر
رهگذر
شعری از فروغ فرخزاد
يكي مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسيده نيمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود
نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي
كه من در سالهاي پيش
همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم
هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش
و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم
گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم
ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست
گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم
نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند
در انگشت سيمينم
لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد
و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش
كوسنهاي رنگينم
كنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را
آه من بايد به خود
هموار سازم تلخي زهر عتابش را
و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ
باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست
يا براي رهروي خسته
در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا
جاي خوابي هست ؟
شعر شعله ای از احساس
شعر تو
چنین چنگ هایی را به روح من میزنی
گاه با دیدن این مبل و طناب و تو
وسوسه ی
بالا رفتنم گل میکند
براط چنگ های تو
درباره بهرام صادقی
بهرام صادقي بيش از هر نويسندهي ايراني مدرن است. واژهي مدرن در اينجا بار ارزشي ندارد هر چند در مورد صادقي از نكات بارز جهان داستاني اوست. بهرام صادقي به نحو بيسابقهاي ـ در ميان نويسندگان ما ـ در محل تلاقي دو ويژگي ادبيات مدرن ايستاده است؛ محلي كه دو خط يكديگر را قطع ميكنند. خط اول داستان كوتاه است و خط دوم پرسه در فضاي شهري. داستان كوتاه عليرغم تصور برخي از دل رمان بيرون نيامد بلكه محصول شرايط انسان و دنياي صنعتي قرن 19 بود. انساني كه در زمانهي خويش نميتوانست همهي آنچه را كه از ادبيات ميخواست در رمان جستجو كند.رمان نسبت به داستان كوتاه نياز به همدلي و همراهي خواننده داشت و انسان دنياي صنعتي نه فرصت چنين همذات پندارياي داشت و نه اصولا ديگر با چنان ديدي به ادبيات نگاه ميكرد. چنان مخاطبي برنميتابيد كه، به تمامي خود را در اختيار هنرمند بگذارد.او در برخورد با اثر هنري حقي را نيز براي خود ميطلبيد. به همين واسطه ژانر داستان كوتاه كه بيش از همه به تصورات و پيشزمينههاي فكري و ذهني خواننده متكي بود بهترين محمل براي انسان مدرن شد. از طرف ديگر انسان مدرن مركز تحولات خود را از (روستا قلب تپندهي دورهي كشاورزي) به شهر و حاشيههاي آن (مغز متفكر دورهي صنعتي) انتقال داد. ساختار عمودي آشكار ارباب ـ رعيتي تغيير يافت و به ساختار پنهان و افقي كارفرما ـ كارگر تغيير شكل داد.
ويژگي عمدهي شهر، گمشدگيست. شخص ميتوانست يا مجبور بود در محلي زندگي كند كه همه او را نميشناختند. از سوي ديگر براي اولين بار انسان، تنها جزئي از كاري را بر عهده داشت كه بر كليت آن اشراف نداشت. كشاورز با رابطهي بيواسطه با موضوع فعاليتش (زمين) ميدانست چه ميكند و به چه تعلق دارد اما انسان شهري (چه در كارخانههاي بزرگ و چه در ادارات و سازمانهاي غولآسا) تنها مهرههايي از چرخي عظيم بود و نميتوانست با كليت موضوع كارش ارتباط برقرار كند و شايد اصولا از آن سر درنميآورد. به همين واسطه كم كم هويتباختگي و بيگانگي از خود، در ادبيات ظهور پيدا كرد.
بيشتر داستانهاي بهرام صادقي در شهر و در فضاي سرد و عبوس آن ميگذرد. داستان كوتاه «مهمان ناخوانده در شهر بزرگ» از داستانهاي نمونهاي اين رويكرد است، رحمان كريمي كارمند يك اداره، سالهاست از روستا به در آمده، تحصيل كرده و حالا در بطالت محض و در تنهايي ملموسي در شهر گذران زندگي ميكند. ناگهان «لطفالله هاديپور» همولايتي قديمي از روستا به ديدن او ميآيد و قصد ماندن پانزده روزه ميكند. انقلابي كوچك در زندگي حشرهوار رحمان كريمي اتفاق ميافتد. زندگي او كه در كار و تفريحات معمول خلاصه شده از جريان عادي خارج ميشود. رحمان بهرغم بيهودگي اين زندگي، سخت به آن وابسته است و حضور لطفالله با آن ظاهر وحشي و روستاوار، سخت او را بر ميآشوبد. او تمام سعي خود را ميكند كه لطفالله را از ماندن در شهر پشيمان كند. از آب و هواي بد ميگويد، از سرقتهاي بيشمار، از لوندي و بيهودگي، او را سوار تاكسيهاي پر با رانندگان بيادب ميكند، به رستوران ميبرد و خرجهاي گزاف ميكنند و …
دست آخر لطف الله عطاي شهر را به لقاي آن ميبخشد. صحنههاي پاياني داستان كه رحمان پس از بدرقهي لطفالله از ترمينال بازميگردد اوج نمايش ملال و تهي بودن زندگي معاصر است. او در شهر ميگردد. بايد خوشحال باشد. سبك شده است. ولي گويا آن قدر كه ديگر راهها را گم كرده است. صحنهاي كه او گريان، در خانهي خالي از لطفالله اسباب و اثاثيهاش را ديوانهوار بههم ميريزد، چنان تكاندهنده و هراسآور است كه آفريدنش تنها از نابغهاي همچون بهرام صادقي برميآيد.
باري در اين مجال كوتاه فرصتي براي واكاوي تمام زواياي پنهان و آشكار جهان داستاني بهرام صادقي نيست، اما مرور چندبارهي آثار او ـ بهويژه درهمروندگي حسرتآميز فرم و محتوا ـ تا سالها ميتواند چراغ راه نويسندگان ما باشد. نويسندهاي كه هم داستان كوتاه ايراني را به اوج رساند و هم ادبيات ما را به دهليزهاي تودرتوي روابط شهري كشاند.
تجربه های مشترک بشری
زندگي كردن در جهان كنوني، با چشم بستن بر ديگران ممكن نيست. در جهان كنوني، مسائلي به وجود آمده كه در جغرافيايي خاص محدود نميشود، مرزها را پشت سر ميگذارد و به خانه ما هم سرك ميكشد. «ما»يي كه در سرزمين ايران زندگي ميكنيم، با «او»يي كه كيلومترها دورتر در گوشه ديگري از اين دنياي پهناور زندگي ميكند، مسائل مشترك داريم. موضوعهاي مشتركي وجود دارد كه هم ذهن ما و هم ذهن آنها را به خود مشغول ميكند. اين موضوعها، هم در زندگي ما و هم در زندگي آنها خود را نشان ميدهد. ما و آنها در مقابل اين موضوعها، تجربههايي داريم؛ تجربههايي كه زيستهايم و تجربههايي كه انديشيدهايم.


