تبليغاتX
روز نوشت های محسن مرادی

سلام بی موقع

سلام امتحانات به نقطه اوج خود رسیدن .این روزا امتحانات مانع از به روز شدن میکنه بعد از امتحانات دانشگاه بررسی شعر استان خوزستان را به همگی دوستان پیشکش میکنم.
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:48 بعد از ظهر | سه شنبه سی ام خرداد 1385 •

فاجعه ای که ارشاد مرتکب می شود

 چقدر میتوانم دوام بیاورم خدا میداند دیوانه میشوم وقتی فکر می کنم چرا وارد این حرفه شدم خاک بر

 سر علاقه خاک بر سر دوست داشتن کارهای فرهنگی.

نشریه را به کلی تغییر دادم صفحات جدیدی رو اضافه کردم اما چه حاصل کار برای چه کسانی .کسانی که هر را از بر تشخیص نمی دهند .لیسانس بگیری ۷سال روز و شب ات را به خاطر مطبوعات تلف کنی ان وقت یه ادم بی سواد که سیکل هم ندارد و  بدونهیچ  سابقه ی -حتی یک روز -  مطبوعاتی  بخواهد در مورد تیتر و عکس یک سخن بگوید . مقصر اصلی ارشاد است که بی تفکر مجوز نشریه میدهد. واقعا فاجعه است شما نظر بدین

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 9:57 بعد از ظهر | جمعه بیست و ششم خرداد 1385 •

مدد مطبوعاتی

حال نوشتن ندارم هر چند می دانم باید مطالب نشریه رو اماده کنم .اخه باید به تنهایی ۵و۶ صفحه رو جمع و جور کنم یه دبیر سرویس ورزشی دارم که ای کاش نداشتم که داشتنش بدتر از نداشتنش است.دمارم رو دراورده .باید با یه سری ادم غیر مطبوعاتی سر کنم .ای خدا چرا ارشاد به چنین افرادی که نمی دانند مطبوعات یعنی چه مجور میده یا  برای خودم متاسفم یا برای فرهنگ و ارشاد که نسنجیده مجور میده .مدد میطلبم از شما دوستان اهل قلم .

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 9:48 بعد از ظهر | جمعه بیست و ششم خرداد 1385 •

بررسی نقش اجتماع در خلق ادبیات خلاق

بررسی نقش اجتماع در خلق ادبیات خلاق
اگر نيم‌نگاهی به محصولات ادبي،به خصوص در دو دهه‌ی اخير بيندازيم، به راحتی می‌توانيم از نبود بسياری عناصر که گاه بسياری هم حياتی‌اند اطلاع يافته و نه تنها کم بود آن‌ها را احساس کرده، بلکه تعجب خواهيم کرد، چه طور محصولی به عنوان محصول ادبي، مطرح می‌شود، بدون اين که بسياری از عناصر تشکيل دهنده‌ی آن رعايت شود. حتا قادر خواهيم بود عواملی که باعث چون‌این روندی در عرصه‌ی ادبی شده را مشخص کرده و به اين وسيله -لااقل - به طرح مسأله پرداخته و دورنمايی از تبعات آن را - که هنوز ادامه دارد - به دست بياوريم.


عوامل و عناصر بسياري، دست به دست هم می‌دهند تا شرايط برای تکوين اثری ادبی يا هنری مهيا شود. هم آن طور که برای بروز خلاقيت فردی نويسنده يا هنرمند نيز وجود شرايطی که بسته‌گی به موقعيت، نوع بينش و تفکر جامعه دارد، لازم و ضروری است تا آن چه با عنوان «من» وجودی او ناميده می‌شود، تجلی يابد.


هيچ محصول ادبی و هنری نبايد بدون در نظر گرفتن شرايط اقتصادی و اجتماعي، بررسی شود. هم آن طور که نويسنده و هنرمند نيز بدون در نظر گرفتن شرايطی که در آن متولد و پرورده شده، غير قابل ارزيابی‌اند. به هم اين دليل است که می‌گوييم، هر دوره ای ادبيات و هنر خودش را می پروراند.


در اين جا منظور از دوره، محدوده‌ای است از تجمع مناسبات اقتصادی يک جامعه در ارتباط با خود و جهان، يعنی فرايندی که بين نيروهای مولد و ميزان رشد اقتصادی و به تبع آن اجتماعي، سياسی و فرهنگی وجود دارد. نويسنده و هنرمند نيز در گير ودار چنين مناسباتی رشد کرده و به فراخور آن به خلق اثر می‌پردازند.
بايد توجه داشت، در طول تاريخ ادبيات، هيچ اثری را- اثری ادبی- نمی‌توانيم بيابيم که چنين پروسه‌ای را طی نکرده‌باشد؛

  

چرا که ادبيات، محصول آنی و بلامنازع خالق‌اش نيست و می د باشد. آن چنان که بگوييم اين تنها نويسنده است که به تکوين اثر - به آن چه می گوييم خلق کردن- پرداخته است، بلکه هر اثری پيشينه‌ای تاريخی و دنيايی به وسعت جهان دارد. به عبارتی ديگر، همه‌ی آن چه در گذشته و حال به وقوع پيوسته، به دوش نويسنده سنگينی کرده و باعث می‌شود تا تراوشات فکری تک تک تجربه‌ها به قلم او در آيد. از اين رو، هر گونه تحليل اثری بدون در نظر گرفتن چون‌اين بار پر مشقتی که بر دوش جامعه‌ی ادبی سنگينی می‌کند، ناقص، غير علمی و در نتيجه مردود خواهد بود.


نويسنده‌گانی که بدون درک از شرايط اقتصادی و تحليل آن، تنها به مسايل سطحی جامعه توجه نشان می‌دهند، آن‌ها که با توسل به فرمی پيچيده و معما گونه‌ی ناشی از درک و بينشی ناقص از تئوری‌های آن طرف مرزها، می‌نويسند، اثرشان نيز به شدت سطحی و پيش پا افتاده خواهد بود و زود هم از خاطره‌ها فراموش خواهند شد.


آيا وقت آن نرسيده که ادبيات داستاني، نفسی تازه کند و از حصار تئوری‌های عجيب و غريب و گاه فسيل شده، بيرون آمده و راهی در خور منزل خود پيش گيرد؟بايد توجه داشت تا زمانی که ادبيات داستانی نتواند هم قدم و حتا هم نفس مردم به پيش رود و دغدغه‌هايش نه هياهوهای صرف برای به اصطلاح عرض اندام جلو يک عده به اصطلاح فيلسوف و همه چيز دان داخلی و خارجي، بلکه اجتماع‌اش، اجتماعی که پرورش دهنده‌ی او بوده باشد، هيچ‌گاه نمی‌تواند رشد کرده و حتا نفس بکشد.‌


آن چه اثر ادبی را از چون آن اهمیتی برخوردار می کند که بتواند خود را به عنوان اثری ماندگار معرفی کند و درعین حال نه تنها تاریخ مصرف نداشته باشد بلکه در روح جامعه‌اش و فراتر از آن جهان رسوخ کند ارتباطی است که خالق اثر میان درون و بیرون جهان خود به وجود می‌آورد.به عبارتی دیگر خالق یک اثر ادبی بنا به شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی جامعه و جهان، درک و معناهای مختلفی را در ذهن‌اش به ثبت می‌رساند که با عینیت بخشیدن به این معانی، هم به اعتلای فکر و وجدان بشر، هم در سطح جامعه‌ی خود و هم به طور عام در جهان می‌پردازد.


به همین جهت است که بسیاری از آثار هنری در حافظه‌ی تاریخی و ادبی مردم می‌ماند و در دیگر سو بسیاری هم به سبب درک نکردن موضوع و بی اهمیت جلوه دادن مخاطب نه تنها چنین ارتباطی رابه وجود نمی‌آورند بلکه جایی در جامعه‌ی ادبی هم ندارند. چرا که در طول تاریخ ادبیات، تنها آثاری فرا زمان و فرا مکان شده و می‌شوند که به هستی انسان با همه‌ی موجودات‌اش اندیشیده‌اند و می‌اندیشند.


اثر ادبی با توجه به هم‌این مباحث، این‌که تا چه حد قادر است به پرسش‌های انسان، از جمله ( انسان در هستی ) پاسخ دهد قابل نقد و بررسی است.درست به هم‌این علت است که از نویسنده‌ی خلاق نام می‌بریم.کسی که هم‌واره در پی کشف افق‌های جدید در ادبیات است نه انتشار چند کتاب و شهرتی احتمالی در سطح جامعه .


نویسنده‌ی خلاق هم‌واره به پله‌ای بالاتراز سطح گذشتگان فکر می‌کند.از این رو هیچ مسأله‌ای نمی‌تواند جز چون‌این دورنمایی، او را راضی نگاه دارد.او قبل از این‌که به نویسندگی خود فکر کند به ادبیات داستانی و جای گاه‌اش در جامعه و جهان می‌اندیشد. دورنمای او نیز به همین مقیاس تعریف می‌شود.از این رو به راحتی می‌توانیم در جامعه و جهان، دو نوع نویسنده را تشخیص دهیم با دو دنیای متفاوت که می‌توانند در کنار هم فضای ادبی جامعه را بسازند. حذف هر کدام آسیبی است برای جامعه‌ی ادبی، اما تقویت گروه اول نشان دهنده‌ی سطح متوسط جامعه از نظر فکری و فرهنگی

است.

این تقویت اما،نه به خودی خود بلکه با توجه به شرایط اقتصادی به عنوان زیربنای جامعه و شرایط اجتماعی، نوع حکومت در ایجاد رفتار و کنش‌ها و میزان دمکراسی در سطح جامعه به عنوان روبنا، قابل ارزیابی است و تحت تأثیر چون‌این عواملی است که می‌توان به تجزیه و تحلیل شخصیت و رفتار انسان‌ها پرداخت و سپس تأثیرگذاری متقابل انسان‌ها را بر شرایط دریافت.
هرگونه بررسی یک طرفه وبدون درنظرگرفتن این رابطه انحراف از مسیر اصلی است ونمی‌تواند علل واقعی پدیده‌ای را به طور کامل مشخص کند. 


هنرمند و نویسنده‌ی خلاق نیز تحت تاثیر چنین عواملی به وجود آمده و به خلق اثر می‌پردازند و با آثار بدیع‌اشان راهی نو پیش پای جامعه‌ی ادبی می‌گذارند وگر نه نویسندگان بی بو و بی خاصیت فراوانند. نویسندگانی که هیچ رابطه‌ای با جهان پیرامون‌اشان ندارند. مکانیکی‌اند. می‌نویسند تا نوشته باشند و بعد با آسودگی خاطر به حیات خود ادامه دهند و خیلی هم دلشان می‌خواهد سر به تن نویسنده خلاق نباشد چرا که بر خلاف تصور عده‌ای بهترین منتقدان درهر جامعه‌ای مردم هستند.

آن‌ها خوب تشخیص می دهند که چه اثری را بخوانند و حتا چند بار بخوانند و یا کدام اثر را فقط تورق کنند.
آن‌ها که با هزار دوز و کلک و بله و چشم گفتن‌ها کتاب می‌سازند و به این ترتیب خود را راضی نشان می‌دهند ویا مجیزگوی حکومت می‌شوند شاید برای مدت محدودی کسانی را دلخوش کنند اما این دلخوشی بی شک چند صباحی به طول نخواهد انجامید و خیلی زود به بوته‌ی فراموشی سپرده خواهد‌شد.چه، اگر غیر از این باشد باید در ساحت ادبیات شک کرد!

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:12 بعد از ظهر | شنبه بیستم خرداد 1385 •

قیصر شعر ایران

دکتر قیصر امین پور ، بی شک از افتخارات ادبیات ماست .
شاعری نام آشنا, با آثاری زیبا و در خور ستایش که توانایی هایش , بارها و در تمام حوزه های شعری به اثبات رسیده و تجربیات گرانقدرش چراغ راه شاعران فردا گشته است .

 

( قاف )
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود ! 

    «شعرهای پیچیده ، اغلب به آبهایی گل آلود می مانند . به قول نیچه به عمد گل آلوده اند تا ژرف جلوه كنند . اما آبهای زلال ژرف همیشه ژرفابشان را كمتر از آنچه هست ، نشان می دهند و برای راه بردن به ژرفنای چنین آبهایی باید شناگری دانست و الا به دست و رو تازه كردنی در كنارشان بسنده باید كرد .»
شاید شعر قیصر امین پور نزدیك ترین مثال برای «آبهای زلال» است .

  اصولا در برخورد با این چنین اشعاری باید خواننده دید خود را متوجه پشت این ظاهر ساده كند تا با « استغراق در این بحر مكاشفت » مرواریدهای در خور فراچنگ آرد . اتفاقا همین خصلت لایه لایه بودن شعر سبب می شود كه مخاطبین این دسته اشعار افزایش یابند چون هر كسی به واسطه نوع نگاه خود یا زاویه اش به چیزی دست می یابد و در واقع دست خالی بر نخواهد گشت .

 شاید بهترین شیوه برای دست یابی به لایه های بیشتر این باشد كه از خود بپرسیم چرا این واژه ؟! چرا مثلا نه آن واژه به ظاهر مترادف ؟! چرا این تركیب ؟! و الی آخر . پاسخ به این پرسشها دریچه های ناپیدای شعر را بر ما می گشاید .


بحث عمده من در این گفتار بر خوانشی اینگونه از یكی از شعرهای كوتاه دفتر آینه های ناگهان از قیصر امین پور است.


(قاف)
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
ساده ترین خوانش این شعر به ما می گوید كه «عشق» با «ق» تمام می شود و «قیصر» با آن شروع ! و شاعر چون این نكته برایش جالب بوده آن را سروده است .
بیایید این شعر را با فرمولی كه در بالا گفتم ، بخوانیم :
آیا تنها «عشق» با «قاف»تمام می شود ؟! مثلا نمی شد گفت سماق ؟! آیا شاعر نمی توانست عوض همه اینها مثلا بگوید :
و (الف)
حرف آخر دنیاست
آنجا كه نام فامیل من
آغاز می شود !!
چرا قاف ؟ چرا عشق ؟ چرا نام كوچك ؟ چرا حرف آخر؟ چرا آغاز ؟ ….
خوانش من چنین است :
«قاف» كلمه ای اسطوره ایست . قاف و قله اش مفهوم همه آرزوهای محالواره را دارند و گمان من شاعر بر این مفهوم تاكید داشته است . اگرنه به راحتی می توانست بنویسد «ق» ! پس این تاكید نگارشی نگاهی به معنا دارد . به عبارتی شاعر در بخش اول شعر می گوید كه حرف آخرین عشق ، آرزویی محال و دور از دست است و در بند دوم خود را نیز از ان محالواره آغازیده می بیند و محال اندیش می شمرد . تاكید بر نام كوچك من به همین معناست . نام كوچك اختصاصی ترین نام ماست حال آنكه نام فامیل بر ایل و قبیله و خانواده ما دلالت دارد و در حقیقت نامی قومی ست . شاعر در حقیقت آغاز «خود» را در این آرزوی دور از دست می بیند .


حال بیایید از زاویه ای دیگر نگاه كنیم : اصلا قاف و مفهوم نمادینش را كنار بگذلریم ! می شود با نگاه به تركیب ( حرف آخر ) به دو خوانش دست یافت :

1- وقتی عشق «واپسین كلام» را می گوید ، شاعر تازه آغاز می شود . این نگاه نگاهی تلخ است . شاعر آغاز شدنش را مصادف با پایان عشق و خویش را غرقه در بی عشقی می بیند .

2- آنجا كه عشق «كاملترین حرف » خود را یا به عبارت دیگر « مهمترین » و «بزرگترین حرف» خود را ارائه می كند ، تازه شاعر آغاز می شود ! یعنی شاعر حرفی برتر از عشق دارد و این دید ، دیدی مباهات گرانه است .
می بینید كه اینجا اصولا بحث بر سر كلمه «قیصر» نیست .بحث بر هویت شاعرانه است .چنان كه بحث بر سر واژه عشق و حروفش نیست و اصولا «قاف» ، «ق» نیست و…!

به گمان من نگاهی جستجوگر و پویا ، حق شعر را بهتر ادا می كند و ارج شاعر را می افزاید و مهمتر از همه اینها شادی مكاشفه را بر ما نیز ارزانی می دارد ، مكاشفه ای كه شاعر را به سرایش واداشته است .

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:21 بعد از ظهر | دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 •

شعری از سيد علی صالحی

 


شين

به زانو در آمديم و
باز از آخرين آواز محرمانه ي ماه
 هيج رازي با پرسندگان پروانه نگفتيم
 پرسيدند
اگر تو از نشاني نهان مانده ي آن پرنده
 بي خبري
پس اين عطر نا به هنگام را
از خواب كدام گل گمنام به خانه آورده اي ؟
 پرسيدند
اگر كه حكمت نور و
 وحي واژه از وزيدن اسم او ميسر نيست
 پس تو خواندن دست دريا و
 نوشتن راز گريه را
 از روي كدام كتاب سوخته آموخته اي ؟
و من هيچ نگفتم
 الا منشوري از غبار غروب
 كه در سايه روشن راه راه دريچه مي تابيد
 برخساتند
 مثل دو سايه سار
 يكيشان آشناي دوره ي دبستان و
 تقسيم سيب و بارش باران بود
پرسيدند
رويا نويس به دريا رفتگان اگر تويي
پس از چه اين همه
 از همهمه ي باد و وزيدن اين واژه ها مي ترسي ؟
 تمام ترانه هاي تو را
 از آفتاب و پرنده پس خواهيم گرفت
به خواب به خانه به رويا راهت نمي دهيم
حالا به ما بگو
استعاره ي غمگين خواب وستاره كدام است
خلاصه ي بي پايان آب و علاقه براي چيست
 تو تكرار مداوم اين همه دريا را كي تمام خواهي كرد ؟
و من هيچ نگفتم هيچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
 بر دريچه ي مه گرفته ي دريا مي نوشت
 او نيز به زانو درآمده بود

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:18 بعد از ظهر | دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 •

قمار عاشقی

هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار، آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست

 داشتيم. گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم، گل من را

بوييدي و بازي را شروع كردي. گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم: من هم مال توام،

 بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم ،من خودم را به تو باختم تا تو را بردم ، و تو

 خود را باختی تا من را بردي

 
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:5 بعد از ظهر | جمعه دوازدهم خرداد 1385 •

منوچهر اتشی

پس از فوت مرحوم "آتشی"، حرف و حدیث بسیار مطرح شد. اکنون در چله ی آن فقید، این نوشته را نه لزوماً به یاد او (که بی شک در قلب این حقیر جاودانه خواهد ماند) بلکه در اصل به عنوان دفاع از دین مظلوم به قلم تحریر در آورده ام.
«خدا، شما را از دوستی آنان که با شما در دین، قتال و دشمنی نکرده و شما را از دیارتان بیرون ننمودند نهی نمی کند، تا بیزاری از آنها جویید، بلکه با آنها به عدالت و انصاف رفتار کنید که خدا مردمِ با عدل و داد را بسیار دوست می دارد». سوره ی "ممتحنه" (آیه 8)
و اما شیطان
همیشه بحث است که چرا شیطان مقام فرشتگی خود را در آنی از دست داد؟ آیا رُک گویی شیطان و آن که مقصد خود را نپوشاند، یک ارزش تلقی می شد؟ آیا جز آن بود که نمی خواست غیر از خود، دیگری عزیز خالق باشد؟ آیا ذم ابوالبشر نگفت تا خود ممدوح تلقی گردد؟ چرا پس از آن که این عنایت را به بشر از خالق دید، باز از مرکب حماقت پایین نیامد و گفته ی قبلی خود را تکرار کرد؟
گویند "شمر" که سر پاک "حسین"(ع) را قطع و بر نیزه ها نمود، 21 بار پیاده حج کرده و در حالی سر فرزند را می برید که هنوز از زخم جراحت بر گوشت و استخوان پایش از جهاد در رکاب پدر آن فرزند، متألم بود.
از قرآن کریم بر می آید که صراحت شیطان از جنس صداقت نبود، بل از باب عجب و غرور بود و آن که خود را عین القضات جهان تلقی می کرد. او بدون هرگونه صلاحیت، خود را در مقام قضاوت قرار داد، که من از جنس آتشم و بشر از جنس خاک و هرگز این دو یکی نیستند. او شاید سر آن داشت که خود خلیفه الله گردد و اکنون دیده بود که مدار جهان گردش دیگری داشته و آن هم از سمت خالق، این عزت به دیگری تفویض شده، پس طغیان کرد و سعی در خوار کردن انسان و  کوچاندن گروه، گروه مردم از راه خدا به کج راهه ی خود نمود.
و اما آتشی
و چرا "آتشی" ناگهان عزیز همگان شد؟
از هر جهت که فکر کنیم جز عنایت خدا نتوان دید که شاید آن هم به واسطه ی افتادگی ذاتی اش بود و آن که از کارِ کرده، تابلو و اعلامیه بر سر کوی و برزن نمی زد. و این، تنها از هزاران است که حقیر در مدت کوتاه افتخار آشنایی از او دیدم و برای پاسخ به تاریخ و مدعیان در این جا می آورم که در غیر از این کار، فردا قیامتی است که باید جوابگوی این ناگفته ها باشم.
- "همایون شهنواز" کارگردان «دلیران تنگستان» در تماس تلفنی حقیر از زحمات مرحوم "آتشی" در نگارش فیلمنامه ی سریال «دلیران تنگستان»، صحبت ها داشت و آن که اگر نبود "آتشی"، فیلم هرگز این چنین جذاب نمی شد که تا به حال بیش از ده بار پس از انقلاب تکرار پخش شود.
- بدون آن که آشنایی صورت گرفته باشد، بر کتاب حقیر با مضمون دفاع مقدس نقدی نوشت که این کلمات، شاه بیت آن بود "دفاع حقیقتاً مقدس" و قیاس جنگ دفاعی ما با دو جنگ جهانی اول و دوم را ناروا شمرده بود و چه خوب فهمیده بود که ما نجنگیدیم، بلکه در مقابله ی با جنگ ایستادیم و دوست بزرگوار "مرتضی سرهنگی" مسؤول دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه ی هنری که در مقام مقایسه گفت، که بعضی از مسؤولین از این جهاد با نام دفاع مقدس سابق نام می برند و استاد چه تأکیدی بر کلمه ی دفاع حقیقتاً مقدس داشته اند .
- شاید کمتر کسی بداند که در طول مدت اقامت آخرینِ استاد "آتشی" در تهران، ایشان در زمینه ی ویراستاری خاطرات جنگ با دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه همکاری نزدیک داشته اند.
- درباره ی بازی ایشان در فیلم «آرامش  در حضور دیگران» باید گفت که به جز دو صحنه ی این فیلم که استاد اصلاً در آن حضوری نداشته اند، این فیلم مستهجن تلقی نمی شود، (با توجه به زمان ساخت در قبل از انقلاب) و جالب آن که استاد خود از بازی در این فیلم راضی نبوده و اصلاً حتا با اصرار بنده، حاضر به دیدن فیلم نشد و از همان زمان با کارگردان فیلم سرِ سردی گذاشتند.
- برای تصحیح تفکر عده ای دیگر، به ناچار از زمانی مثال خواهم آورد که برادر مرحوم "آتشی" در اثر سکته ی مغزی در بیمارستان بستری و استاد و خانواده برای شفای عاجلش از خدا، در منزل دعای توسل بر پا کرده بودند و فردای آن روز در لب دریا، استاد از تأثیر دعا بر خُلق  و خوی انسان سرکش می گفت و آن که گریه چه آرامشی برای قلب ها است و...
- آن قدر شهید"دریا قلی"* را دوست داشت که چند بار حضوری و تلفنی از من اطلاعاتی می خواست تا در مدحش شعری بگوید و کوتاهی از این کوچک ترین بود، که امروزه این شعر وجود ندارد.
و اما، ما
اگر شاید نعوذبالله ما به جای پیامبر اسلام(ص) قرار گرفته و مکه را فتح کرده بودیم، بی درنگ همه را گردن می زدیم، مگر نه آن که "ابوسفیان" آن کارها را کرده بود، از راندن و کشتار، تا «شعب ابی طالب» و زنش "هند" حتا جگر "حمزه" را به نیش کشیده بود... و امروزه شاید هنوز در دل به قدرت رسیدن "معاویه" و "یزید" و متعاقباً شهادت حسنین(ع) به زهر و یا  شمشیر در دشت کربلا را نتیجه ی دل رحمی و شفقت آن روز پیامبر در فتح مکه می دانیم و این چنین است که امروز زبان شمشیر را برای گردن زدن همه می کشیم و حتا بعضی از ما، در غلط خود را "نواب صفوی" زمان می خوانیم که این هم از نا آگاهی است، که او در دوره ی ظلمت آن کرده بود و حتا به زعم خود برای درک خروج از دین "کسروی" 13 بار با او ملاقات کرده و در آخر نیز این "کسروی" بود که او را تهدید به مرگ کرد الی آخر.
ولی ما مدعیان چند بار برای ارشاد "آتشی"ها به آن چه که حتا خود حق می دانیم با آنان رو در رو سخن گفته ایم؟ به راستی چند بار، که امروز حکم بر خروج از دین  و تکفیرشان می دهیم؟ و تازه به کدامین جایگاه اجتهاد و آیا تنها مصداق مسلمانی در اسلام، شهادتین زبانی نیست؟
به هر حال این همه شاید نوشته شد تا همه و همه ی ما بدانیم که اگر ما نیز همین گونه درباره ی دیگری قضاوت کنیم (و نه ارشاد و توجه که مقوله ای دیگر واز جنس دلسوزی اند) در معرض سقوطی همچون شیطان هستیم، کند و کاوش در گناهان دیگران نه جایگاه ماست و نه وظیفه ی ما، که ما نیز معصوم نیستیم و اگر پرده بیافتد همه شرمسار، از همه مهم تر و واقعی تر آن که نگاه "آتشی" به زندگی اش در خاطرات مکتوب، آن بود که به چشم عبرت نگریسته شود و نه الگو، به مانند همه ی ما که اگر عقربه ی زمان برگردد، هزاران را تکرار نمی کنیم و هزاران انجام نداده را انجام.
و اما آخر
در لب دریای بوشهر، با موتورسیکلت می رسیدیم و می نشستیم و از همه جا گفته می شد که اکنون جز در یاد باد دریا نمانده و او خسته دل بود از آن چه از بی تجربگی روزگار، خود با خود کرده بود (و نه در حق دیگری) و آن چه که دیگران نادانسته برای نادیدن و به فراموشی سپردن او می کردند که در هر دو دسته قرار داشتند، آنان که به نام آزادی سر در آخور بیگانه داشتند و آنان که به نام مذهب سر در آخور حماقت که هیچ کدام نه آزادمنشی را می شناختند و نه دین منشی، که این هر دو، حداقل برای ما جنوبی جماعت توأمان هستند و نه از هم گریزپذیر در هیچ حالت، که به هم نیز، قوام و استوار یافته اند.
و از قضای روزگار و بخت عجیب، در همان بیمارستان از دنیا رفت که پیرمرد، "دریاقلی" شهید شده بود و بعد در بهشت زهرا گمنامانه دفن. 
در تشییع جنازه ی استاد در تهران و بوشهر خیل جمعیت را شاهد بودیم و تأثیر مؤذنین بدآواز را و شاید این تشییع جنازه جبران  تشییع نکرده ی شهید "دریاقلی" نیز بود از آن بیمارستان و یقیناً در آنجا بود که این قضاوت های ظاهری نیز به کنار رفت و تنها خدا را می شد دید و عنایتش را، که کار خدا به عنایت است و عبادت زیور، که ابراهیم در بتخانه بود و ابلیس فرشته ی مقرب
در آخر، ابراهیم پدر ایمان گشت و ابلیس به قعر اسفل السافلین. (نقل به مضمون از "خواجه عبدا... انصاری")                                
پی نوشت:
* دریاقلی مردی بی نام و شهرت بود که در سر راه متجاوزین بعثی قرار گرفت، در کوی ذوالفقاری آبادان، به هنگامی که همه ی مدافعین شهر، دوازده کیلومتر آن سوتر، انتظار ورود دشمن را داشتند، و در این بی خبری مطلق، "دریاقلي" تصمیمی سرنوشت ساز گرفته و این مسافت تا نیروی خودی را شبانگاه در زیر آتش شدید و بی هیچ امیدی طی کرد و افسانه دو ماراتن را به واقعیت پیوند داد و این گونه خدا، سرنوشت کشور را به مردی سپرد که از تعاریف ظاهری و سطحی ما به دور بود.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 8:2 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

كسي كه مثل هيچ كس نيست

شعری از فروغ

كسي كه مثل هيچ كس نيست

من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شون
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچ كس نيست مثل پدرنيست
مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست
مثل مادر نيست
و مثل آن كسي ست كه بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
و اسمش آن چنانكه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را
 با چشمهاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
 ومي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشني خوبست
چه قدر روشني خوبست
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه يحيي
يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چه قدر باغ ملي رفتن خوبست
چه قدر مزه ي پپسي خوبست
چه قدر سينماي فردين خوبست
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اين همه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اين همه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نمي شود
كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت كفش هاشان هم خونيست
چرا كاري نمي كنند
چرا كاري نمي كنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را نمي شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
و روز به روز بزرگ ميشود
كسي از باران از صداي شر شر باران
از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
و نمره مريضخانه را قسمت ميكند
و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام...
 

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:48 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

تنها صداست كه ميماند

شعری از فروغ

تنها صداست كه ميماند

چرا توقف كنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند
افق عمودي است
افق عمودي است و حركت : فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد
و چاههاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند
و روز وسعتي است
كه در مخيله اي تنگ كرم روزنامه نمي گنجد
چرا توقف كنم ؟
راه از ميان مويرگهاي حيات مي گذرد
كيفيت محيط كشتي زهدان ماه
سلولهاي فاسد را خواهد كشت
و در فضاي شيميايي بعد از طلوع
تنها صداست
صدا كه جذب ذره هاي زمان خواهد شد
چرا توقف كنم ؟
چه ميتواند باشد مرداب
چه ميتواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد
افكار سردخانه
را جنازه هاي باد كرده رقم ميزنند
نامرد در سياهي
فقدان مرديش را پنهان كرده است
و سوسك ... آه
وقتي كه سوسك سخن ميگويد
چرا توقف كنم ؟
همكاري حروف سربي بيهوده است
همكاري حروف سربي
انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد
من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم ميكند
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم
نهايت تمامي نيروها پيوستن است پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
كه آسيابهاي بادي مي پوسند
چرا توقف كنم ؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زيرپستان ميگيرم
و شير ميدهم
صدا صدا تنها صدا
صداي خواهش شفاب آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترك عشق
صدا صدا صدا تنها صداست كه ميماند
در سرزمين قدكوتاهان
معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند
چرا توقف كنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟
 

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:46 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

رهگذر

     رهگذر

شعری از فروغ فرخزاد

يكي مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسيده نيمه شب از راه ‚ تن خسته  ‚ غبار آلود
نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي
كه من در سالهاي پيش
همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم
هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش
و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم
گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم
ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست
گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم
نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند
در انگشت سيمينم
لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد
و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش
كوسنهاي رنگينم
كنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را
آه من بايد به خود
 هموار سازم تلخي زهر عتابش را
و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ
باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست
يا براي رهروي خسته
در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا
جاي خوابي هست ؟
 

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:45 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

شعر شعله ای از احساس

شعر شعله ای از احساس است تنها چیزی چیزی است که مرا در هر حال که باشم به دنیایی زیبا و رویایی می برد . من عقیده دارم که هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد. اصولا برای هنر نمی توان حد و مرزی قائل شد و اگر جز این باشد هنر روح اصلی خود را از دست میدهد.
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:27 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

ادبیات در هر شکل و قالبی که باشد بیان کننده ی ارزشها و معیار ها و ویژگی هایی است که زندگی فردی و جمعی بر محور انها می چرخد .ادبیات از دو گذر گاه ما را با زندگی پیوند میدهد از گذرگاه عاطفی و از گذرگاه خرد ورزی . عاطفی ان وقت است که ان را می خوانیم و خرد ورزی ان هنگامی است که ان را را مورد برسی و نقد قرار میدهیم
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 7:20 بعد از ظهر | پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 •

گاهی دلگیر میشوم گاه نه اما برای ادبیات جنوب دایما دلگیر می شوم خودم هم نمیدونم واسه چی
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:57 بعد از ظهر | چهارشنبه دهم خرداد 1385 •

شعر تو

حالا که تو

چنین چنگ هایی را به روح من میزنی

گاه با دیدن این مبل و طناب و تو

وسوسه ی

بالا رفتنم گل میکند

 براط چنگ های تو

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:54 بعد از ظهر | چهارشنبه دهم خرداد 1385 •

درباره بهرام صادقی

بهرام صادقي بيش از هر نويسنده‌ي ايراني مدرن است. واژه‌ي مدرن در اين‌جا بار ارزشي ندارد هر چند در مورد صادقي از نكات بارز جهان داستاني اوست. بهرام صادقي به نحو بي‌سابقه‌اي ـ در ميان نويسندگان ما ـ در محل تلاقي دو ويژگي ادبيات مدرن ايستاده است؛ محلي كه دو خط يكديگر را قطع مي‌كنند. خط اول داستان كوتاه است و خط دوم پرسه در فضاي شهري. داستان كوتاه علي‌رغم تصور برخي از دل رمان بيرون نيامد بلكه محصول شرايط انسان و دنياي صنعتي قرن 19 بود. انساني كه در زمانه‌ي خويش نمي‌توانست همه‌ي آن‌چه را كه از ادبيات مي‌خواست در رمان جستجو كند.رمان نسبت به داستان كوتاه نياز به همدلي و همراهي خواننده داشت و انسان دنياي صنعتي نه فرصت چنين همذات پنداري‌اي داشت و نه اصولا ديگر با چنان ديدي به ادبيات نگاه مي‌كرد. چنان مخاطبي برنمي‌تابيد كه، به تمامي خود را در اختيار هنرمند بگذارد.او در برخورد با اثر هنري حقي را نيز براي خود مي‌طلبيد. به همين واسطه ژانر داستان كوتاه كه بيش از همه به تصورات و پيش‌زمينه‌هاي فكري و ذهني خواننده متكي بود بهترين محمل براي انسان مدرن شد. از طرف ديگر انسان مدرن مركز تحولات خود را از (روستا قلب تپنده‌ي دوره‌ي كشاورزي) به شهر و حاشيه‌هاي آن (مغز متفكر دوره‌ي صنعتي) انتقال داد. ساختار عمودي آشكار ارباب ـ رعيتي تغيير يافت و به ساختار پنهان و افقي كارفرما ـ كارگر تغيير شكل داد.

ويژگي عمده‌ي شهر، گمشدگي‌ست. شخص مي‌توانست يا مجبور بود در محلي زندگي كند كه همه او را نمي‌شناختند. از سوي ديگر براي اولين بار انسان، تنها جزئي از كاري را بر عهده داشت كه بر كليت ‌آن اشراف نداشت. كشاورز با رابطه‌ي بي‌واسطه با موضوع فعاليتش (زمين) مي‌دانست چه مي‌كند و به چه تعلق دارد اما انسان شهري (چه در كارخانه‌هاي بزرگ و چه در ادارات و سازمان‌هاي غول‌آسا) تنها مهره‌هايي از چرخي عظيم بود و نمي‌توانست با كليت موضوع كارش ارتباط برقرار كند و شايد اصولا از آن سر درنمي‌آورد. به همين واسطه كم كم هويت‌باختگي و بيگانگي از خود، در ادبيات ظهور پيدا كرد. 

بيش‌تر داستان‌هاي بهرام صادقي در شهر و در فضاي سرد و عبوس آن مي‌گذرد. داستان كوتاه «مهمان نا‌خوانده در شهر بزرگ» از داستان‌هاي نمونه‌اي اين رويكرد است، رحمان كريمي كارمند يك اداره، سال‌هاست از روستا به در آمده، تحصيل كرده و حالا در بطالت محض و در تنهايي ملموسي در شهر گذران زندگي مي‌كند. ناگهان «لطف‌الله هادي‌پور» هم‌ولايتي قديمي از روستا به ديدن او مي‌آيد و قصد ماندن پانزده روزه مي‌كند. انقلابي كوچك در زندگي حشره‌وار رحمان كريمي اتفاق مي‌افتد. زندگي او كه در كار و تفريحات معمول خلاصه شده از جريان عادي خارج مي‌شود. رحمان به‌رغم بيهودگي اين زندگي، سخت به آن وابسته است و حضور لطف‌الله با آن ظاهر وحشي و روستاوار، سخت او را بر مي‌آشوبد. او تمام سعي خود را مي‌كند كه لطف‌الله را از ماندن در شهر پشيمان كند. از آب و هواي بد مي‌گويد، از سرقت‌هاي بي‌شمار، از لوندي و بيهودگي، او را سوار تاكسي‌هاي پر با رانندگان بي‌ادب مي‌كند، به رستوران مي‌برد و خرج‌هاي گزاف مي‌كنند و  

دست آخر لطف الله عطاي شهر را به لقاي آن مي‌بخشد. صحنه‌هاي پاياني داستان كه رحمان پس از بدرقه‌ي لطف‌الله از ترمينال بازمي‌گردد اوج نمايش ملال و تهي بودن زندگي معاصر است. او در شهر مي‌گردد. بايد خوشحال باشد. سبك شده است. ولي گويا آن قدر كه ديگر راه‌ها را گم كرده است. صحنه‌اي كه او گريان، در خانه‌ي خالي از لطف‌الله اسباب و اثاثيه‌اش را ديوانه‌وار به‌هم مي‌ريزد، چنان تكان‌دهنده و هراس‌آور است كه آفريدنش تنها از نابغه‌اي همچون بهرام صادقي برمي‌آيد.  

 باري در اين مجال كوتاه فرصتي براي واكاوي تمام زواياي پنهان و آشكار جهان داستاني بهرام صادقي نيست، اما مرور چندباره‌ي آثار او ـ به‌ويژه درهم‌روندگي حسرت‌آميز فرم و محتوا ـ تا سال‌ها مي‌تواند چراغ راه نويسندگان ما باشد. نويسنده‌اي كه هم داستان كوتاه ايراني را به اوج رساند و هم ادبيات ما را به دهليزهاي تودرتوي روابط شهري كشاند.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:41 بعد از ظهر | چهارشنبه دهم خرداد 1385 •

تجربه های مشترک بشری

 

زندگي‌ كردن‌ در جهان‌ كنوني‌، با چشم‌ بستن‌ بر ديگران‌ ممكن‌ نيست‌. در جهان‌ كنوني‌، مسائلي‌ به‌ وجود آمده‌ كه‌ در جغرافيايي‌ خاص‌ محدود نمي‌شود، مرزها را پشت‌ سر مي‌گذارد و به‌ خانه‌ ما هم‌ سرك‌ مي‌كشد. «ما»يي‌ كه‌ در سرزمين‌ ايران‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌، با «او»يي‌ كه‌ كيلومترها دورتر در گوشه‌ ديگري‌ از اين‌ دنياي‌ پهناور زندگي‌ مي‌كند، مسائل‌ مشترك‌ داريم‌. موضوع‌هاي‌ مشتركي‌ وجود دارد كه‌ هم‌ ذهن‌ ما و هم‌ ذهن‌ آن‌ها را به‌ خود مشغول‌ مي‌كند. اين‌ موضوع‌ها، هم‌ در زندگي‌ ما و هم‌ در زندگي‌ آن‌ها خود را نشان‌ مي‌دهد. ما و آن‌ها در مقابل‌ اين‌ موضوع‌ها، تجربه‌هايي‌ داريم‌؛ تجربه‌هايي‌ كه‌ زيسته‌ايم‌ و تجربه‌هايي‌ كه‌ انديشيده‌ايم‌.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:16 بعد از ظهر | چهارشنبه دهم خرداد 1385 •

RSS